|
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست سلام دوستان و همراهان خوب وبلاگ شهر شعرا. از آنجا که هر آغازی پایانی داره . وبلاگ ما هم شامل این قاعده شد و با اینکه قلبا راضی به خداحافظی نیستیم، امٌا مجبوریم که از این کلمه استفاده کنیم و شما دوستان و یاران با وفا رو به خدای بزرگ بسپاریم. راستش من می خوام خودمو برا کنکور آماده کنم و از اونجایی که در حال حاضر اصلی ترین هدفم تو زندگی همینه، میخوام که تمامِ وقتمو در خدمت این هدف قرار بدم تا اینکه موفق بشم. امیدوارم که این خداحافظی موقٌت باشه و دوباره برگردم با سلامی دوباره و شروعی نو. از اینکه تو این مدٌت با ما همراه بودین، صمیمانه ازتون تشکٌر می کنم. آرا و نظرهاتون قابل احترام بودن، هستند و خواهند بود. از اونجایی که بزرگان همیشه گفتند که از هر کسی چیزی می توان آموخت، منهم از شما خیلی چیزها یاد گرفتم و امیدوارم که متقابلا ولو اندک و ناچیز توانسته باشم چیزی به دیگران بیاموزم. خداحافظی در هر صورت سخته، امٌا چیزی که گفتن این کلمه رو برا من یه کم آسونتر می کنه امیدی هست که به پس از موفقییتم در کنکوربرای بازگشتی دوباره دارم. پس برام با هر زبان و بیانی که می تونید دعا کنید تا بتونم موفق بشم. هرگز فراموشتون نمی کنم و همه رو به خدا می سپارم تا دیداری مجدد و سلامی دوباره. شاد، موفق، پیروز و از همه مهمتر، همراه با خانواده همیشه سلامت و شاداب باشید. مانا |
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت
سلام.![]()
اسم شعر قبلی رو با اجازه ی دوستان و به پیشنهاد آقا فرهاد گذاشتم تنهایی. و جاداره از آقا مسیحای عزیز و همچنین آقا شادمهر گل تشکر کنم که لطف کردن و اسم های انتخابی خودشون رو برام نوشتن.
و فعلا تا بعد همتون رو به خدا می سپارم![]()
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
غم ها را رها کن .سعی کن تا بار دیگر لبخند بزنی.بگذار تا بار دیگر در بهار،گلهای وجودت شکوفه دهند.آهنگی جدید بخوان و موسیقی تازه ای بنواز . این فصل ،فصلی جدید است و امروز ،روزی تازه. بار دیگر نگاه کن . همه ی غمهایت را رها کن. شادی های جدیدی را در زندگیت جستجو کن .افسانه ای دیگر بخوان .ناکامی هایت را فراموش کن. خوشی دیگری را تجربه کن .حرکت کن .بگذار شنهای ساحل بر روی پاهایت حرکت کنند .طمع دوباره برخاستن را تجربه کن و به اوج آسمانها برس
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت
واسه تنهاییام تنها پناهی واسم حالا دیگه تنها تو آهی نرو تنهام نذار تنها می میرم بی تو هر شب تو چنگ غم اسیرم بی تو دیوونه وار آواز می خونم به یادت هر نفس گریون می مونم بی تو قلب منم سهمش عزا شد رو لبهام ذکر من خدا خدا شد دیگه خسته م از این زندونی بودن تا کی از شب و ویرونی سرودن؟ تا کی چشمام باید به رات بمونه؟ تا کی قلبم باید از تو بخونه؟ باشه دیگه برات نامه نمی دم دیگه از تو از اون چشمات نمیگم منم میرم پی درمون دردام ولی یادت باشه من بی تو تنهام![]()
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت
|
و خدا بود و تنهایی. سکوت حرف اوٌل و آخر بود. زمان بی معنا بود و زمین وجود خارجی نداشت. فرشته ها و ملایک آرام و رام در رفت و آمد بودند. همه چیز خسته کننده و تکراری شده بود. ذات پاک و جوهرۀ فطرتش تاب لحظات تکراری و بی تپش نداشت. به دنبال چیزی بود که با تمامی آنچه تا کنون خلق کرده بود تفاوت اساسی داشته باشد. شاید از فرمانبرداری بی چون و چرای فرشته های رام و مطیع، دلزده شده بود. در پی آفرینش جدیدی بود. در پی خلق موجودی سرکش و گستاخ و عصیانگر. موجودی که با وجود تمامی سرکشیها و طغیانهایش، می شد احسن الخالقینش نامید. پس با لبخندی حاکی از رضایت انسان را آفرید. سیب یا گندم و به تعبیری شاید هم انگور. فرقی نمی کرد هر آنچه که بود بهانه یی بود تا موجود خاکی را به تبعیدگاهی بفرستد و از دور نظاره گر افعال و رفتارش باشد... و خواسته برآورده شد و انسان که حسٌ کنجکاوی در وجودش با خون و پوستش عجین گشته، نه از سر گرسنگی که از ره ارضا نمودن آن حسٌ آتشین، گازی به سیب یا دندانی بر گندم فشرد و خود با دست خویش، حکم تبعید امضا نمود. به کجا امٌا؟!! جایی می بایست که این موجود فضول عاصی و سرکش بیاساید و بتواند از سر همان حسٌ کذایی کنجکاوی، خویشتن باز شناسد و سپس سر بالا گرفته و در آسمانها دستان پر نیازش را به سوی خالق بی نیاز خود دراز کرده و تقاضای بازگشت به بارگاه و زادگاه اوٌلیٌه نماید. پس به اشارتی زمین آفرید و زمان را مبنای آفرینش بی مثل و مانند خویش نمود. اینک صنعتگر بی مثل و مانند، ماوایی ساخته بود که انسان می توانست از دل آن گندم بر آورد و از رودهای جاری بنوشد و در لحظاتی فارغ از آشامیدن و خوردن دمی بیندیشد که کیست و چه می کند؟! از کجا آمده و به کجا باز خواهد گشت؟! امٌا انسان هنوز در پی گمشده یی بود. آب و نان و سرپناه لازم بود امٌا گمشدۀ انسان از جنس دیگری بود. این موجود تبعیدی، در هراس از لحظه های هراس آلود و وحشتناک زندگی در زمین چونان طفل جدا مانده از مادر به دنبال چیزی بود که در لحظات سخت و متلاطم حیات خویش به آن تکیه دهد. به غریقی می مانست که زورقی می طلبید تا در مسیر امواج سهمگین و زندگی بر باد ده، تمامی وجود خویش را به آن بسپارد و به سلامت از مخمصه جان به در بَرَد. و البتٌه که آفریدگار پُر توانش، جواب این معما و خواسته را می دانست. پس با تبسٌمی عشق را به مخلوق سرگشته و متحیٌرش ارزانی داشت تا با تکیٌه بر آن از طوفانهای دهشتناک حوادث عبور کند و به ساحل آرامش رهنمونش سازد. هیچکس به درستی نمی داند که تاریخ حقیقی آفرینش انسان کدام است. امٌا همگان می دانند که عشق به اندازۀ تاریخ انسان قِدمت دارد. با خون و پوستش سِرشته و با ذات وجودش آمیخته. از تاریکیها رهایش کرده و به سوی نور و هستی رهنمونش ساخته. در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلٌی دَم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد از آنروز تا امروز عشق را ستوده اند و بسیار گفته اند و بی شمار نوشته اند. امٌا جناب مولاست که حرف اوٌل و آخر را در مورد عشق می زند و می فرماید که: هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل مانم از آن البته باز هم به قول حضرت عشق مولانا، نه هر عشقی چرا که: عشقهایی کز پی رنگی بُوَد عشق نَبوَد عاقبت ننگی بُوَد |
نوشته شده توسط مانا در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
گفتم شاید بخوابم، تورو به خواب ببینم
از اون نگاه گرمت، بازم امٌید بگیرم
گفتم بمونه یادم، که دستت رو بگیرم
تا وقتی که بیدار شم، از تنهایی نمیرم
من کجا و خواب کجا؟! عجب خیال خامی!
فقط صدای هِق هِق، نه حرفی نه کلامی
بد بودم اونروزا که، از من تو خسته بودی
وقتی به خود رسیدم، اونوقت تو رفته بودی
ای کاش که قدرتو من، اونروزها می دونستم
می ذاشتمت جای ماه، اگر که می تونستم
ستاره ها رو تک تک، خرج چشات می کردم
از پشت آینۀ دل، فقط نگات می کردم
کوچِت غریب و ساکت، رفتی گذشتی از ما
پا نمیذاری حتٌی، به شهر خواب و رؤیا
وقتی هنوز نبودی، غم داده بود به بادم
یادش بخیر که چشمات، اومد رسید به دادم
من موندم و یه دنیا، شعرای نابِ حرفات
کاشکی شبم سَحر شِه، تا برسم به فردات
نگاه عاشقونه ات، مگه میره از یادم
شیرینِ من یادته؟ میگفتی من فرهادم؟
نه خواب اومد نه رؤیا، کار شبم تمومه
سپیده باز سر زده، خروس داره می خونه
به امٌید شب بعد، باز چشم من به راهه
در سوگ تو عزیزم، آسودگی گناهه.![]()
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت
و آنگاه که به جرم عشق در تاریکترین دخمه ی زمان محکوم به حبس ابدت می کنند تا اعمال گذشته ٬حال و آینده ات را با وجود تمامی غمهایت با شادی ها درآمیزی و در سبدی مروارید که در رویاهایت ساخته شد آنها را نثار معشوقت کنی٬ تا شاید اسمت درتمامی زمانها برای آیندگان بماند هیچ حرفی باقی نخواهد ماند به جز: هنوز دوستت دارم
نوشته شده توسط مانا در جمعه 15 تیر1386 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
بعضی وقتا خوشبختی در دو قدمی توست و تو به راحتی اونو از دست میدی . خوشبختی به معنی داشتن زنگی مرفه و پرپول نیست. خوشبختی شاید لبخند کودکی باشه که سر چهارراه دعا می فروشه و تو با ماشینت به آسونی از کنارش رد می شی. شاید جای دنج و آرومی باشه که تو رو به فکر فرو میبره و به خودت می رسونه و تو به مشکلات ، پول و زندگیت فکر می کنی.شاید هوای بارونی باشه و تو چترت رو باز می کنی ،نگاهی به بارون می ندازی و بی تفاوت ازش رد می شی. شاید ... کاش انسانها نیمه ی پر لیوان رو میدیدن.کاش با عشق به اون کودک نگاه میکردند ،دست نوازشی روی سرش می کشیدن ومیفهمیدن چقدر خوشبختن که توی اون قلب کوچیکشون عشق به هم نوع رو تجربه میکنن.کاش توی اون مکان خلوت به خودشون فکر میکردن و می فهمیدن چقدر خوشبختن که نفس میکشن.کاش زیر بارون بدون یک چتر کذایی قدم میزدن و میفهمیدن که چقدر خوشبختن که قطره های بارون رو با تموم وجود حس میکنن. کاش... ما انسانهای پست روی این کره ی خاکی پست تر،همین هستیم: ناسپاس و پر توقع
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 7 تیر1386 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
در این شهر صدای پای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند. مردمی که صادقانه دروغ می گویند
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 10 خرداد1386 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت
اونور شبهای تاریک پشت اون ابرای تیره
زیر سقف آسمونی که تو چنگ غم اسیره
یکی هست دوسِت داره خاطرتو خیلی می خواد
یکی هست تو فکرته، هر جا بری باهات می یاد
اگه اینجا نیستی امٌا، یاد تو همیشه همراهِ منه
بهترین لحظۀ من، لحظه های خوبِ از تو گفتنه
کنج خلوت دلم، خونه کرده اون چشات
تو گوشم همیشه هست، صدای اون خنده هات
غم نخور دنیا که اینجور نمی مونه همیشه
تا ابد شب بمونه؟! آخه اینجور نمی شه
یه روزی خورشید بخت، می تابه به پنجره
با دوتا بال سپید، تورو تا اونورِ ابرا می بره
هر جا هستی همسفر، یادت باشه
یکی هست که یاد تو، هر جا میره همراشه
یکی هست دوسِت داره، خاطرتو خیلی می خواد
یکی هست تو فکرته، هر جا بری باهات می یاد
نوشته شده توسط مانا در جمعه 28 اردیبهشت1386 ساعت 0 AM موضوع | لینک ثابت

از روزی که تو رفتی من،تنها شدم تو این قفس
زندگی سخت شده برام،خسته شدم از همه کس
بازم تو بی وفا شدی،رفتی شدی رهگذرم
به خاطر قلبمه که ساده ازت نمی گذرم
عقلم می گه:زندگیمون شیرین می شه بذار بره
دلم هنوز داد می زنه:دوسش داری،این بهتره
باید برم،سفر کنم،از عشق تو حذر کنم
چون نمی خوام عمرمو با بی مهریات هدر کنم
یه روز می فهمی کی بودم ،غصه تو قلبت می شینه
میای می گردی دنبالم ، قلب تو غم رو می بینه
اونوقته که قلب منم،تلافیشو در می آره
قلبتو داغون می کنه، بعد می گه دوستت نداره
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 30 فروردین1386 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
فکر کنم بیشتر آدمای روی زمین ، فصل بهار رو به سه تا فصل دیگه ترجیح بدن. البته این طبیعی هست که بعضیا عاشق پاییز و تابستون ویا حتی زمستون باشن . خلاصه اینکه در هر فصل حکایتی است و خاطرات دور یا نزدیک هر کسی. برا خیلی ها برگ ریزون پاییز و تماشای برف زمستون دست کمی از تماشای یه باغ پر از شکوفه تو دل بهار نداره و شاید نشه تماشای ریزش برف رو از پشت پنجره با هیچ چیز دیگه ای توی اون لحظه عوض کرد. اما بهار مکمل همه ی فصل هاست.شاهکار بی نظیر طبیعت و اغراق نیست اگر بگم که معجزه ای در زمین که هر سال یکبار اتفاق می افته. آره معجزه.کدوم معجزه غیر از بهار می تونه یه چوب خشک رو لبریز از شکوفه و جوونه کنه؟کدوم معجزه غیر از بهار می تونه باغ ساکت و خاموش رو تبدیل به میعاد گاه گل و سبزه و شکوفه و مرغهای خوش آواز کنه ؟ کدوم معجزه غیر از بهار می تونه برف ها رو به این سرعت آب کنه و سرما رو مقهور حضور خودش کنه تا رو سیاهی به زغال بمونه!و از دل خاک گندم جوونه بزنه و طبیعت سیلی خورده از سرمای زمستون رو به تولدی دوباره نوید بده؟ اصلا اجازه بدید که بگیم بهار ، فصل فصل هاست. برا ما ایرانی ها خصوصا بهار معنای خاص دیگه ای هم داره و اون شروع و آغاز سال نو هست . پس درود و هزاران درود بر نیاکان ما که با درایت و فهم و درک عمیقشون بهار رو سر آغاز و سر فصل زندگی دوباره و تحویل و تحول قرار دادند. راستی اگر ما دلامونو با بهار پیوند بزنیم چی میشه؟اگر سعی کنیم که غمها و غصه ها و رنج ها و درد ها و نا امیدی ها رو که در واقع مظهر و نمونه ی همون فصل های زرد و سرد هستن ، جارو کنیم و تو دلا ، بهار عشق و امید و دوست داشتن رو جایگزین کنیم چی میشه؟ فکر کنم اونوقت فرق نمی کنه که پاییز باشه یا بهار، سرد باشه یا گرم ، احساس گرم و لطیف بهاری همه ی و جودمونو پر می کنه و شاید ما هم مثل زنده یاد سهراب سپهری زیر لب زمزمه کنیم : من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است به امید روزای سبز و بهاری شدن دلا سال نو مبارک
نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه 1 فروردین1386 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت
کسی که بازی می کنه توانایی باخت رو داره اما کسی که بازی نمی کنه از قبل باخته
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
یادمان باشد که امروز جفایی نکن گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت
در زیرِ بارانِ احساس
به آفتاب می اندیشم
و تکٌه ابرهای پراکندۀ دلتنگی ام را
به نسیمِ یادِ تو می سپارم
باشد که خورشید دوباره در من
طلوع کند.
***********
پیش از آنکه آنچنان از هم دور شویم
که صدا به صدا نرسد
پیش از آنکه نگاه مهربانت
در قلبم به خاموشی مُطلق فرو رَوَد
و گرمی دستان پُر محبتت را
سرمای زمستانیِ این زمین
به غارت نَبَرَد
صدایم کن که صدای خوب تو
تقدیر من است
************
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 17 اسفند1385 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
قناری و قفس دست آفتاب از پس پنجره گونه های قناری را ناز می کرد چون به شب می رسید کار روز قناری از غم تنهایی صدای خسته اش را ساز می کرد از دل سرد قفس ناله های بی قراری سر می داد اما دیگران فکر می کردند چه صدایی!!خوبست که در قفس افتاد روزها از پس پنجره دید خورشید را کسی را نیافت برای سخن ناگزیر از خورشید پرسید چیست راز آزادی من؟ خورشید با دستان گرم نوازشگر همچنان نوازشش کرد اما پاسخش نداد قناری خسته تر از همیشه در گوشه ای از قفس افتاد
نوشته شده توسط مانا در سه شنبه 1 اسفند1385 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
اینارو نوشتم برای دانشجو هایی که نیاز مبرم به نمره دارن و می خوان کیلویی نمره بگیرن.
نکته1:
فقط کسانی از این سه بیت استفاده می کنند که شناخت درستی از استادشون دارند(هر گونه عوارض جانبی از طرف استاد به عهده ی دانشجو می باشد و ما هیچ کاره ایم).تبصره1:با همون شناختی که گفتم یکی از سه بیت را انتخاب کرده و در برگه ی امتحان می نویسید
تبصره2:اگر روحیه ی استادتون رو نمیشناسید در صورتی می تونید از هر سه بیت استفاده کنید که حداقل مطمئن باشید از نظر وی این ها سبک بازی به حساب نمی آن
نکته2:
جای نوشتن این شعر ها در بالای برگه و زیر اسم است.دلیل:چون باید در جایی قرار بگیره که استاد به طور حتم به اون نگاه می کنه
1-برای استادی که خیلی ادبیات براش مهمه![]()
من که دارم کسری نمره زیاد در معدل مددی کن استاد
*****************************
2-اینم برای هندونه گذاشتن زیر بغل استاد![]()
ای گرانمایه و سرور،استاد در معدل کمکی کن تو زیاد
*****************************
3-برای التماس و خواهش می تونید اینو به کار ببرید![]()
من دارم کسر معدل فریاد تو بیا و مددی کن استاد
**********************************
هر کسی می خواد سه تاشو توی برگه امتحانیش بنویسه می تونه اینم آخرش بنویسه
هر کدامش را پسندیدی زیاد به همان نمره بده ای استاد
موفق باشید
البته یه کم دیر شد ولی مهم نیست می تونید ترم جدید ازش استفاده کنید.
نوشته شده توسط مانا در دوشنبه 30 بهمن1385 ساعت 2 PM موضوع | لینک ثابت
پرواز را به خاطر بسپار
از آنچه که بود و نمیبایست باشد بیزار بود.دیوارها به اسارتش کشیده بودند.اسیر بود و در بند.تنها با قادر بی همتا بود که در دوران اسارت به راز و نیاز می پرداخت.دلش می خواست که می توانست آنهمه نکبت را به چشم نبیند.
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه،ای خدای قادر بی همتا
پس چونان هر انسان آزاده ای سر به عصیان برداشت.اما روح تسلیم ناپذیرش اسارت را برنمی تافت.می دانست که در اسارت می آید و اسیر هم می رود،آنچنان است که گویی هرگز وجود نداشته است.
تا سایه ی سیاه تو اینسان
پیوسته در کنار تو باشد
هرگز گمان نبر که آنجا
چشمی به انتظار تو باشد
اینگونه بود که با عصیان خویش دیوارهای اسارت را درهم شکست و به تولدی دیگر رسید.دلش برای باغچه می سوخت و در انتظار کسی بود که مثل هیچکس نبود.می دانست که تنها صداست که می ماند و می دانست که پرنده مردنی است.پس خود صدایی شد که تا ابدیت در گوش انسانهای تشنه ی رهایی از قید و بندهای دست و پا گیر جامعه طنین انداز گردید.به جایی فراتر از ستاره های آسمان.
آری سخن از فروغ فرخزاد است.زنی که خیلی زود قدم به جامعه ی پر هرج و مرج گذاشت و در مسیر طوفان های ظلم و بی عدالتی در حق همنوعانش، بر نتافت و خود طوفانی شد که بی محابا بر حق کشی ها و بیداد گری ها تاخت.وصد افسوس که خیلی زود از میان ما رفت؛درست آن زمان که بیش از پیش به او و به شعرش نیاز داشتیم.
فروغ طی همان عمر کوتاه،توانست فراتر و بالاتر از خیلی از هنرمندان و روشنفکران و شاعران زمان خویش،به انسان و خصوصا زن بنگرد و با دیدی وسیع،درد زمانه ی خویش را به تصویر بکشد.زنی که خود در رابطه با فرزندش و ظلمی که بیدادگاه در حق او مرتکب شده بود و یگانه امید و آرزویش را از او گرفته و حق دیدارش را سلب کرده بود،با گوشت و پوست و استخوان،بیرحمی جامعه را دریافته بود.قانون، این ریسمان سست عدالت اجازه نداد که او تا آخر عمر،پسرش را ببیند.آنقدر دوستش داشت که تکیه کلام سوگندهایش شده بود((جان بچه ام)).
عجبا که با این همه درد و رنج آموخته بود که باید دیوانه وار دوست بدارد.در شعر پنجره در این خصوص چنین می گوید:
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود،هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم:باید،باید،باید
دیوانه وار دوست بدارم
رمز و راز ماندگاری اش هم همین دیوانه وار دوست داشتنش بود.می دانست که هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.درون او حسی نهفته بود که به سوی کمالش سوق می داد.پس برخاست و به آفتاب سلامی دوباره داد و به جویباری که درونش جاری بود؛تا از پری کوچک غمگین برایمان بگوید و سرانجام به جایی رسید که صدای بال برفی فرشتگان را می شنید.
آیا خود او آن پری غمگین کوچک شعر خودش نبود که در اقیانوسی مسکن داشت و حرف های دلش را برای ما در یک نی لبک چوبین آرام آرام می نواخت؟
پری کوچک غمگینی که با یک بوسه پا به دنیای ما کذاشت و همچون شعرش ساده و صمیمی و مهمتر از آن حقیقی بود،به ما آموخت که باید دوست بداریم و سرانجام در روزی که برف می بارید با یک بوسه از میان ما رفت، و به ابدیت پیوست.
یادش همیشه گرامی و روانش پیوسته شاد باد.
نوشته شده توسط مانا در جمعه 13 بهمن1385 ساعت 4 PM موضوع | لینک ثابت
گلبرگ خانوم
چند خطِ تازهِ شعر
تو مایه های احساس
یه نقاشی ساده
شکوفه های گیلاس
چشمه های خروشان
یه آسمون آبی
یه باغ پُر ز میوه
انگور و سیب، گلابی
گلبرگ خانوم کجایی؟
ببین بهار رسیده
از سر شاخه عشق
کی غنچه ها رو چیده؟
چه ساده بود نگاهت
وقتی به من رسیدی
وقتی برام با چشمات
یه باغ گُل خریدی
چی شد که رفتی اونروز؟
تنها گذاشتی مارو؟
نشنیدی دل چی می گفت؟
ندیدی گریه هارو؟
گلبرگ خانوم ببین من
منتظرم تو بارون
تا تو بیای همینجام
منتظر نگاتون
زمستون رو نمی خوام
خزون و ذلٌه کردم
تابستون و بهار رو
دنبال تو می گردم
گلبرگ ناز و زیبا
بازم واسه ات نوشتم
هنوز برات می میرم
نِگینِ سرنوشتم
بهار بی تو خزونه
تابستون سرده دستام
بی تو دلم گرفته
این دنیارو نمی خوام
گلبرگ خانم تو قلبم
یه جا برات گذاشتم
گفتم همیشه با تو
انگاری تو بهشتم.

نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها اینم یه وبلاگ باحال دیگه www.soulmaz2007.blogfa.com
حتما یه سری بزنید
نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
سخن دیگران
سلام. این شعر خودمه. نظر یادتون نره.یه اسمم براش بگید.
این نوشته ی عموی منه. با اینترنت مشکل داشتم نتونستم بنویسم. شرمنده ی عموم و همه
این شعر عمو هادی منه.لذتشو ببرید.اسمش هست: فقط نگات می کردم.
اینو قبلا نوشته بودم ولی کسی نبود بخونتش.حالا بخونید و نظر بدید.مال خودمه
این متن به اسم خوشبختی هست و کار خودمه بخونید و نظر بدید
سخن دیگران
یکی هست دوست داره
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
جوانی(ساینا)
یه وبلاگ راجع به گروه ما(صبا)
ARAZEL Group in 051
آریا پسری از کوهستان
شبای بی ترانه(یلدا)
چرند پرندای دختر لوس بابا
ارباب شیاطین
I came to say a word
irtheme
shiraz city
دریاچه ی پریشان
نتوان به گریه شست خط سرنوشت را(مانی)
کد آهنگ برای وبلاگ(سعید زمردی)
velly of death(مهسا و تارا)
داداش مهدی
بهار من(شادمهر)
صبح صادق
loversway
happyway
مسیحا
جک ،پیامک و...(فرهاد)
دخترک افسانه ای(شادی شیطونه)
ایران موبایل(میلاد)
photoway
linkway
storyway
musicway
با ما به از این باش که با خلق جهانی(آقا اسماعیل)
R2LAND
نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
طراح قالب
POWERED BY